تبليغاتX
رها در بند

رها در بند

پرنده ای را که دوست داری رهایش کن اگر عاشقت بود بر می گردد واگر بر نگشت بدان هرگز عاشقت نبوده
آخرین پست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خداحافظی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

 این شعرو تقدیم میکنم به کسی که بی اندازه دوستش دارم و تنم بیادش تب میکند و دلم هوررررررررررری می ریزد

تو كه آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز دستانت دعایم كن
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

....

روزی که استادم  ازمون خواست وبلاگی بسازیم و از این طریق با ایشون در ارتباط باشیم و کارهامونو ارائه بدیم، من تا جایی که نفس داشتم پیش خودمو بچه ها نق زدم که من نه حوصله دارمو نه وقتشو.. می گفتم این لوس بازیها چیه بابا. من نیستم.. حالا یه جورایی یواشکی که همه بدونن اعتراف می کنم که داره زیادی خوشم میاد از این نوشتن و گفتن و خوندن که یه سالهایی تمام تنهایی هامو باهاشون پر کردم. البته یه اعتراف دیگه هم می کنم که من در موارد کامپیوتری و اینترنتی شدیدا مبتدی هستم و از این جهت تمام خطا های سهوی منو به حرفه ای بودن خودتون ببخشید. کامپیوترم برای من پل ارتباطی منو فیلمهای دوست داشتنیمه ، با ترانه هایی که منو از این روزگار جدا می کنه. هم چنین یار زمانیه که میخوام تنهایی فکر کنم.....
به نظرتون زیادی دارم پاچه خواری استادمو میکنم نه؟؟!!حالا فرقش اینه که دیگه استادم نیست........هروقت تو تیلیویزیون میبینمش اشکم جاری میشه که لااقل این یکی بهمون یه چیزی یاد داد!!!!!!!!!!!!!

 درمدح این استادم این نکته رو کاملا روشن کنم که این جملات به هیچ وجه پاچه خواری نیست. تنها میخواستم این فرصت رو از خودم نگیرم. راستش اولین جلسه ای که با آقای دکتر کلاس داشتیم ، من با تمام وجودم دلم میخواست از کلاسشون فرار کنم و هرگز نبینموشون.. از بس با هام سرد و انتقادی برخورد کرد .

دیروز اومدم یه پسته خوشگل بزارم با عنوان مرجان در هالیوود غوغا میکنه........ولی دلو دماغم رفت .دیگه نمیزارم یهنی جای دیگه میزارمش.....با این که اینجارو دوس داشتم ولی اگه یه کم دیگه بمونم مجبور میشم بهترین دوستمم رو هم ترک کنم........ من نمیدونم من اینجا سر پیازم  ته پیاز خود پیازم............با من چکار دارین؟؟؟؟؟؟؟اینجا زباله دونی نبود هرکی بیاد آشغال بریزه..........ناگهان گودزیلا شده ام یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟.طفلکی من..............به خدا من حرام شده امخدا  تو دریاب مرا!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دیگه زیادی حرف زدم...........بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

اینو تقدیم میکنم به  دوسته خوبم افغانی

سکوت..." ، شرشر باران ، کلید ، قفل دری
نگاه خسته و گیج همیشه در به دری
که تف به گور کسی که دوباره در بزند
] کلید می چرخد توی قفل بسته دری [
دوباره عقربه امشب مسیر را برگشت
به سنگ ، شیشه شکسته ، نگاه گیج ... "پری!"
عزیز بی کس من توی خانه جا ماندی
تویی که آمده بودی دل مرا ببری !
بگو که خسته شدی از کسی که دیگر نیست
بیار از آن طرف پنجره به من خبری
از آن پرنده ی ترسو که روی این شیشه
نوشت " پر زدن " و حس " می شود بپری! "
بچرخ سمت خیابان ، بچرخ سمت کسی
...و چند شاخه گل که ، برای کی بخری ؟!

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت19:19توسط مرجان |
کاش بچه بودم
کاش بچه بودم

و باد بادک های بی خیالی را در آسمان بی انتهای زندگی رها می کردم
ودر کوچه های سادگی می دویدم
کاش بچه بودم

 و بستنی چوب های شیرین صفا را لیس می زدم
ودامن گل گلی ام را شکلاتی می کردم
کاش بچه بودم

 وزندگی را پارکی می دیدم پر از تاب های شادی
و در میان چمن ها خواب های خاکستری را به فراموشی می سپردم

کاش بچه بودم
در آغوش گرفتن عروسکم تمام آن لحظه های بودنم می بود
کاش بچه بودم

و ستاره ها ر ادر شب های مهتابی می شمردم
ولی امشب که آه سردم در لابلای تاریکی شب گم می شود
تنها در پشت بام حسرت نشسته ام
وبدون احساس بودن سرد سرد فقط هستم
ومی دانم که زمین می چرخد
کاش بچه بودم!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت17:55توسط مرجان |
چقدر زود دیر میشود!!

اگر عشق نیست هرگز هیچ آدمی زاده را تاب سفری این چنین نیست!!!!!!!!!!!!!!
چنین گفتی بالبانی که مدام پنداری نام گلی را تکرار میکنند.
و
کلام تو در جان من نشست
ومن آن را
حرف
به حرف
باز گفتم
امروز خیلی دنباله یه آدرس .یه شاعر .یه شعر گشتم.اما نبود..............یعنی حذف شده بود.......
.عشق را در دل چال کردی...من اون شعرو میخوام.موجینمیدونم اینجا میای یانه!!!!!!!!!!!!!!!!! به قول  طوطیان شکر شکن شیرین گفتار از وب قبلیم  که حذف شد تا اینجا کلی راهه  نیا پات درد میگیره .من هیچ وقت فراموشت نمیکنم ولی تو در صورت امکان منو فراموش کنالتماست میکنم اگه میای اونوبرام بزار.فقط همین

یادته شعراتو که برام میگفتی

حرف که می زنی من از هراس طوفان زل میزنم
به میز
به زیر سیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان
لبخند که میزنی من زل میزنم به لب  آدمها
دیشب مادرم گفت تو از دیروز  فرو رفته ای  در کلمه ای انگار
در عین
در شین
در قاف

*******************************************

نگفته بودی سیگاری هستی.؟؟؟؟؟؟؟؟آه وقت نشد!!!!!!!!!!
لبخند به کی به کسی که هرگز ندیدی؟لبخندی شیرین تر از عسل!!!


_______________________________
شبها وقتی ماه می تابد من  وضو میگیرم
وبهترین وازه ها را بر میدارم ومیروم
شبها وقتی  ماه می تابد من توی دفترم مشق عشق میکنم
وهزاران بار مینویسم..مرجان......ماه است
نگاه کنید صدای بوی یاس میدهد
شبها وقتی ماه می تابد من روحم را بر میدارم
وسفر می کنم به دورها
به پشت زمین و آن جا گریه میکنم.
**********************************************
..............مرجانو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرد که گریه نمیکنه.........گریه ماله زنه..............گریه با لطافت وظرافت زن جور در میادنه با قدرت ونیروی مرد!!!!!!!!!!
میگما راستی زن در ظاهر می گرید..........اما آیا در درون نمی خندد.............زهر نخند!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_________________________________

نگاه تو به چشمهای من
آن قدر جهان را زیرو رو میکند
که طوفانهای غرب وحشی.
با تو تازگی را حس میکنم در آیینه ای مبهم
که للا به تو ...............یا تو ..................تو
**********************************************
کاش دلت وسعت دریاها را داشت
وقتی که پاسخی برای نگاهت نداشتم
:تا تو نگاه میکنی من هم نگاه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!
_________________________
به قول شاعر دوران بقا چو باد صحرا بگذشت...........راست این شعرم هر چند ناچیز من گفتم

من دیگر برای دلتنگی هایم به دنبال عکس یه شاعر نمیگردم
به شعر نمی بالم
به یک انسان
به احساسم از یک شاعر
شاعر که مرام یک خداحافظی نداشت
دیگر شعرهایت را دوست ندارم
شعرهایت برایم بزرگ نیستند
آنها همه پوچند وپولکی
چون فقط مقابل پول وهوس زانو خم میکنند
چه دردی است
وقتی شعرها هم سفارشی میشوند
وقتی شعر دورو دارد.
تا حالا شعر آرامش داشت
شعر از درد نه از پول
وشاعر به دنبال قافیه نه پول
شاید تقصیر تو نیست
حتی شاعر در این قصه آلوده است
آلوده به چیزی بنام هوس
نکندعشق و دوس داشتن هم پوچ است
پس ارزش چیست
هر چه است بی وفایی نیست
تو مرابا شعرهایت تنها گذاشتی رفتی نه انگار هنوز نرفتی
وقتی دنیا وفا نداره شاعرووفا
تو رفتی شعرهایت مانده اند        شعرهایت از تو وفادارترند
تو میگویی موجی....درون شعرهاست
سراغت را درهیچ شعری دیگر نمیگرم
برای جستنت به دل رجوع میکنم
دیگر صدای پات را در دل نمیشنوم
همان ع ش ق دروغین هم تو را دل خوش به ماندن نکرد
دیگر حالا من هم نیستم که به خیالت باشم واین دل است که به یکباره میشکند
شاید باید بفهمدکه زود دیر میشود

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت16:17توسط مرجان |
طاووس یا بوقلمون یاکفتر شاهی یا همون پیشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 همون چهارشنبه بود!!!!
این بهترین نقاشی هست که تا به حال کشیدم................وقتی قلم موبه دست گرفتم وسراغه  بوم رفتم...........انگار استادی ماهر با قدرت دستم رو هدایت میکرد............طوری که خودم هم بعده اتمامه کار از آن چه کشیده بودم شگفت زده شدم...........مثله آدمای گیج وارده خیابون شدم...........صدای زنگ موبایلم بلند میشه..........شماره رو نگاه میکنم..........قطع میکنم.........به ثانیه نمیکشه که دوباره زنگ میخوره............دوباره قطعش میکنم که چشمم میافته به نگاهه راننده که منو نگاه میکنه..........خجالت میکشم........راننده نچ نچ میکنه وسرش رو تکون میده......طولی نمیکشه که دوباره حواسش رو به رانندگی میده.................میگم اصلا به من چه!!!!!!!!!!انگار من مزاحمم ....وای یکی بهم بگه چه کار کنم که ممنوع نباشه!!!!!!!!!!!!!............یاده اون حرفه تو فیلم میافتم.............اگه گرگ مارو بخوره ما مقصریم!!!!!!!!!!!!!!!آخرخطه...........من خیاله پیاده شدن ندارم............این کارم راننده رو خوشحال میکنه......مثله آدمایی که تازه از خواب پریده باشه......کرایه اش رو میدم وخودم رو به اون طرفه خیابون میرسونم.........راننده هم چنان بوق میزنه...........من نچ نچ میکنم وسرم رو تکون میدم..............یادم نمیره که باز من مزاحمم!!!!!!!!!!!!داخله اتوبوس دختر بچه ای مامانی توجهم رو جلب میکنه ........چه نگاهی میکنه.................نگاه نگاهه او بود................ماننده نگاهه فرشته ها.....................من هیچ وقت فرشته ها رو ندیدم..................هیچ کس اونا رو ندیده........................گویی اگر کسی به چهرش نگاه میکرد جای پا ی نگاهش بر اون نقش میبست.............البته من وخانوم به این نگاهها عادت نداشتیم ...........تو مترونمیدونم من شاخ داشتم یا خانوم سم(شاید دومیش درستر بود).........بگذریم..کودک مبهوت نگاهم میکردومادرش از ابراز محبته ما(من+خانوم) تشکر کرد................آن خوراکی رو به سطله آشغال همراهی کرد...........................حسه کنجکاویم به شدت بیدار شده بود.....................این مزاحم تلفنی کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خانوم گفت ولش کن خودش خسته میشه میره پی کارش.............گفتم نمیدونم کیه پسره!!!!!!!!پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه مزاحم تلفنیه من دختره؟!..............تو هم یه چیزیت میشه ها...............الان زنگ میزنم ببینم  چه کار داره.؟؟؟؟چندین بار همون شماره رو گرفتم دوبار قطع کرد بعدشم نمیدونم چه کار کردکه تلفن از دسترس خارج شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا دیگه مطمئن بودم که کاسه ای زیر نیم کاسه است.دانشکده خیلی شلوغ بود.........ما هم این شلوغیرو دوس داشتیم
رفتیم سالن مطهری دانشگاه که قرار بود نماینده کاندیدای.......سالن خیلی شلوغ بود............جایی رو پیدا کردیم ونشستیم ومنتظر شدیم تا نماینده تشریف آوردن.................البته  رایه ما به کسه دیگه ای بود............اونم بعده دو هفته مشخص میشه که تازه به اونم رای میدیم یانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نماینده شروع میکنه به تبلیغاتی در مورده .................بچه ها هم در این بین کاغذهایی رو پنهانی و آشکارا به دستمون میرسونن.................بعد دوباره یه عده ای دیگه  اون کاغذارو مچاله میکنن  وپخش زمین...........از این کارا خوشم نمیومد ............عجب چه چیزها بود که من نمیدونستم......در حالی که دهانم از تعجب باز مونده بودهمون طور که فکرم مشغول بود...........اخم هایم توی هم رفته بود...........گفتم آخه برای چی؟؟؟؟؟.فک میکردم این احزاب چه معنی میتونه داشته باشه.............فقط خرابکاری.......کدوم به نفعه مردمه....کم کم دارن .........هم مخالفت میکنن..........بعد از صحبت های نماینده بچه ها که دو گروهه مخالفین وموافقین بودن سوالاشونو از نماینده میپرسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گروهی هم بودن مثله منو خانوم  که بی طرف بودیم با محور شرارت!!!!!!!!!!!!!!!...!!!
بعد از چند ساعت قصد کردیم جلسه رو بی خیال شیم وراهی حیاط.....مارو چه به کار سیاسی!!....همین طور که داشتیم از دالان رد میشدیم چشمم افتاد به اون پسره هم کلاسیه درسه جامعه شناسی روستایی.بالقبه چسبندگی..................یاده اون موقعی افتادم که جلسه مشاعره وشعرخوانی توی همین سالن بر پا بود وبا حضور من واین پسرهو خیلیای دیگه............
 
اگه اون ترانه باشه٬ هیچ دلی تیره نمی شه           .دیگه هیچ نگاهِ خیسی به افق خیره نمیشه

وقتی اون شعرو بخونم پرده ها رو می سوزونم          .دستارو به سیبِ سرخِ باغِ قصه می رسونم


من دوست دارم معشوقم حرف بزند هر چند می دانم        صدای موسیقی بسیار دلنواز تراست

مطمینم ندیده ام الهه ای را که راه می رود.         معشوق من وقتی راه می رود ، زمین می خراشد

من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است و مثل هر کسی دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را


اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست.                       نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

آنــــقدر تـــنــهايم كه حــتي دردهـــايم.                        ديــــگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                          وین راز سر به مهر به عالم سحر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر                                 آری شود ولیک به خون جگر شود

در کوی عشق شوکت وشاهی نمی خرند                       اقرار بندگی  کن اظهار چاکری

ساقی به مژد گانی عشق از درم درای                           تا یکدم ازغم دنیا به دربری


 اون موقع همین طور که محو تماشای من بود یا شعر یهوباپیشونی خورد به ستون وسط  سالن.....بعده اون یه چسبه گنده کجکی خورده بودپیشونیش.......
صدایش رو شنیدم که آهسته گفت سلام.انگاری میخواست حرفی بزنه !!!!!ااما نه با زبون............بلکه فقط با نگاش..........او زیر چشمی مرا می پایید........به خصوص  چشمهایش که نگاهش رو از من میدزدید...........میدونم یا همینا منونفرین کردن یا اون رابی...........بدت نیادا خانوم...........حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم که رفتار بی مبالاتی با مردا داشتم از کوبیدنشون بادلیل وبی دلیل خوشم میومد...................از این که حالشون گرفته شه..............البته خیلی وقتا حاله خودم گرفته میشد........بگذریم.........یه لحظه تلنگری به پهلوم زد.........منو متوجه پسرروبرویی کرد که روی صندلی نشسته بود............ چه اعجوبه ایست.............دیدنش هوش از سر آدم میبرد..................چهرش حالته اروپایی داشت................هیکل وصلابت مردانه اش کاملا شرقی بود................با خود گفتم خوشگلی آن جوان توروسننه!!!!!!!!!!خودم هم نفهمیدم چطور شد که محو تماشایش شدم.........آن هم با چه دقتی وموشکافانه..........آن هم به چشم .........الحق که خواستنی بود......... چشمش به من افتاد...........اولش با تعجب نگاهم کرد هردو بی اختیار نگاهمون بهم گره خورد.....انگار جذابیت این چهره آن موقع برایم دو چندان شده بود.آهسته نفس عمیقی کشید که دلم بی اختیار فرو ریخت.بعد سرش رو پایین انداخت...........من هم از فرطه خجالت واضطراب سرم رو پایین انداختم ....به قوله خواجه شیراز:دلم رمیده شدغافلم من درویش
...این بار نگاهش چنان شیدا و پر التهاب بود که تا اعماقه قلبم نفوذ کرد.............از حالته  نگاهش هول برم داشت....................برای این که زودتر از معرضه نگاهش دورشم با صدای لرزانی گفتم........من میرم کتابخونه کتاب بگیرم همین جا منتظرم باش...............بعداز نیم ساعت که برگشتم اثری ازش نبود...........تا حالا ندیده بودمش............مطمئنا ماله دانشکده مانبود.......به هر حال.........کنار تلفن کارتی وایستادم وشماره مزاحمه رو گرفتم.........دوتا بوق خورد..........صدای بم ومردانه اش بلند شد..........به گوش هایم اعتماد نمیکردم...........از اولشم نقطه ضعفم این بود که تشخیصه صدا سختم بود..........گفتم آقای محمدی...........گفت بله..............گفتم احمد محمدی............گفت بله...............گفتم ولی مثله این که اشتباه گرفتم...............قطع کردم.................به خانوم گفتم نمیشناسمش.......................که صدای زنگه موبایلم بلند شد...........................گوشیو دادم به خانوم  گفتم تو جواب بده.......بگو چه کارم داری مزاحم میشی؟؟؟؟؟؟پسره بهش گفته بود که تو اول زنگ زدی نه من!!!!!!!!!گفتم دست به سرش کن.........خانوم بالحنه خشنی گفت که دیگه مزاحم نشو آقاو گوشیو قطع کرد.............گفتم صداشو شناختی اونم گفت نه!!!!!!!!!گفتم کاره دنیارو باش مزاحم مزاحمه مزاحم میشه اما هنوزپر از سوالم...............سوالهایی که هنوز روشن نیست!!!!!!!!!.به خانوم چشمکی زدم وگفتم که بیا اذیتش کنیم تا بفهمه سرو کارش با کیه؟؟؟؟؟؟؟شماره رو گرفتم............یه بوق خورد وقطع کردم.............زنگ زد.................گفتم ببخشید دستم خورد به شمارتو زنگ خورد ...................الان شمارتو حذف میکنم...............خندیدو گفت نه این کارو نکن.................گفتم چلاااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟گفت نمیخوای بیشتر فک کنی؟؟؟گفتم همین الان فکرامو کردم.گفت نه عجله نکن........نمیخوای با هم آشنا شیم..............گفتم با مزاحم تلفنی......نه ......یکهو به ذهنم چیزی رسید....گفتم شاید اگه بیشتر صحبت کنم بیشتر دست گیرم بشه........گفتم تو از دوستای پسرخالم نیستی.......میخوای اذیتم کنی............مزاحم شروع کرد به قسم خوردن که به ارواح خاکه مادرم من آشنات نیستم..........گفتم پس شماره منو از کجا آوردی؟؟؟؟گفت که داشتم درس میخوندم حوصلم سر رفت...........همین طوری یه شماره گرفتم....گفتم من هروقت وسطه درسم حوصلم سر میره دوباره همون درسمو میخونم.......از کجا فهمیدی دخترم؟....بعدش چرا زنگ زدم جوابمو ندادی.........به هر حال اگه همین طوری هم که میگی باشه من نمیتونم باپسری که همینطوری شماره میگیره که همینطوری دختر باشه رو به عنوانه..قبول کنم..روی کلمه مزاحم تاکید میکردم که تحقیرش کنم...............گفتم اسمت چیه؟ داریوش.......ارشد میخونم .........مدیریت اجرایی...........خونمون گیشا...........وشما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم منم سودابه ام .............همان دخترشاه هاماوران كه آوازه اش رفته تاآسمان ......هماني كه كاووس رامش بود هماني كه سودابه نامش بود..........نمیدونستم چطوری حرفم رو تموم کنم......شاید به این خاطر که علاوه بر آن ها فکری هم مثل یه جرقه در مغزم روشن شده بود.........جرقه ای که به خاطر بیانش به دنباله کلماته مناسبی میگشتم...........گفتم برای این که باور کنم راست میگی الان برو از یه کارتی بهم زنگ بزن تا بفهمم که از گیشا زنگ میزنی؟
گفت باشه ولی الان داره فوتبال میده................گفتم یا الان یا همون الان..........قطع کردم.............گفتم حالا چطوری از شرش راحت شم.........خانوم
میگه....این کله خراب آخر منو دق میده..............هر روز یه دردسر تازه درس میکنه .......نگاهه پر خواهشی در چشمانش انداختم بالحنه پرطمطراقی گفت:رطب خورده منع رطب کی کند..............فقط میمونه دست به سر کردنش.............گفتم اونم میدونم چه کار کنم که دیگه بهم زنگ نزنه.........خانوم میگه خوب بلدی آدم رو وسوسه کنی مرجان...............بزار حضور ذهن پیدا کنم...............آره بایدم اونجا وایستو بخندی.................مثله این که این دردسری که واسم درس شده خیلی هم واسه تو بد نشده ها.............بعده تقریبا ده دقیقه دوباره موبایلم صداش بلند میشه............به خانوم چشمکی زدم گفتم  مثله این که طرف ول کن نیس!!!!!!!!دوباره سلام میکنه..........میگه راحت شدی منو کشوندی تو خیابون................میگم چه عرض کنم.............هر که طاووس خواهد............گفتم خب حالا قراره چکار کنیم..............گفت همدیگرو ببینیم..............گفتم ببینیم................گفت آره دیگه..تا باهم آشنا شیم............خب که چی بشه..........یهنی چی .چی بشه......باهم دوس شیم دیگه............گفتم دوست؟؟؟؟؟خنده ای کردم گفتم من قصدم ازدواجه نه دوستی...........چرا آقایون عشقه بدون ازدواج رو ترجیح میدن. برای من انتظار ورود خواستگار زیبانترین و فراموش نشدنی ترین سمفونی تموم دنیاست.من از دنیا یه زندگی آروم وبی دغدغه میخوام ...........یه سایه بون آرامش.............یه تکیه گاه که بتونم بدونه ترس از فرو ریختن بهش اتکا کنم وسنگینیه همه خستگیهامو بندازم رو شونش..................حالا چی میگی؟؟؟گفت این طوری که نمیشه اول آشنا بشیم تا بعد.................گفتم ما تو خانواده هامون از این رسما نداریم که دخترو پسر با هم آشنا شن..........دختر و پسر بعده ازدواج همو میبینن!!!!!!!!!!!!!!!!من به جای این که وقتمو صرفه دوستی با یه پسر مزاحم کنم هدفای بزرگتری مثله درس خوندن رو دنبال میکنم................
یه آخوند که مارو غیابی پشته تلفن عقد کنه تازه اگه بخوام پارتی بازی کنم تو جلسه خواستگاری کاملا رسمی منو میبینی؟این یعنی یه ازدواجه عاقلانه گفت جانم......(جانم کلید گشایش  قلبها)
مزاحم که به نظر میرسید کمی سست شده مثله این که با خودش حرف بزنه زیر لبی گفت این هم حرفیست...اما از حالت حرفاش مشخص بود که چندان هم از این پیشنهادخوشش نیومده گفت بجای اینکه آسمون ریسمون ببافین...............رک وپوست کنده بهم بگین نمیشه!!!!!!! گفتم مگه قراره آدم به هرکی میاد خواستگاری جوابه مثبت بده؟!.......با هر حرفش التماس میکرد که دست از سرش بردارم..............گوشیو قطع کردم..............بهم پیامک زدکه به نامه خدایی که طاووس رو آفرید تا بو قلونی مثله تو قیافه نگیره..............از شدت خنده پهلوهام درد گرفته بود.............

پی نوشت 1:حالا یه روز از ماجرا گذشته.........صبح که از خواب پا میشم بیستا میس کال رو گوشیمه...........دیگه داره رو اعصابم راه میره.........انگاری فهمیده که اشکولش کردم........
پی نوشت2:بیستو یکومیشو جواب میدم...............میگه کلی زنگ زدم چرا جوابمو نمیدی.............میگم خب دیگه...........میگم فکراتو کردی......راجع به شرطم...........میگه آره قبول با این که منطقی نیس...........گفتم احساسی نیس ولی عاقلانس.............مگه حالا آدرس بده تا خدمت برسیم
پی نوشت 3:حالا آدرسو از کجا بیارم..................خانوم به دادم برس؟!!!!!.
پی نوشت 4:مامانم هم داره نگام میکنه............اگه بابام بفهمه مزاحم دارم همین گوشیو هم ازم میگیره........
پی نوشت 5:میگم راستی بابام گفته که شما آدرس بدین تا ما بیایم خواستگاری!!!!
پی نوشت 6:عجب بابای روشن فکری
پی نوشت 7:همینه که هست هروقت آدرس دادی خدمت میرسیم
پی نوشت 8:گوشیو قطع میکنم.............میرم آشپزخونه سروگوشی آب بدم...................صدا ش بلند میشه به به...........بالاخره داره این معمای پیچیده حل میشه....................حالا این کیه که این طوری هواییت کرده..............
پی نوشت 9:مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!دوستم بود
پی نوشت 10:دوستت پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟صداش میومد
پی نوشت 11:عجبا.............حالا خر بیارو باقالی بار کن..............کینه ای عجیب وجودمو فراگرفته..........

پی نوشت ۱۲:بدجور عاشقشم.........این شکلکو میگم

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت16:40توسط مرجان |
گربه قشنگ وحشی

ای تو جاری توی رگهایم................صدای پا نفسهایم

ای که بوی تو رو داره...............لحظه های خواب ورویایم

فرصت بودن با تو اگه حتی یه نفس بود                 برای باور بودن همه چیزو همه کس بود

شب حوصله مسواک زدن نداشتم............با این که هروقت نمیزدم دچار عذاب وجدان میشدم.........ترجیح دادم همون طوری بخوابم ......... صبح صورتم رو شستم ودندونامو مسواک زدم نگاهی به آینه قدی انداختم مثله یه مجسمه نگاش کردم سردو بیروح ای روزگاربی مروت وبد مصب!!!!!!!!من دیگه هیچی نیستم........یه آدم کوکی ام.............دیگه احساس ندارم.تموم شدم.........یه صدایی درونم میگه نه تو با اون چشمای سیاه هنوزهم جذابی.......دنیای من بعده .... نه زشت بود نه زیبا............یه جور بی تفاوتی در اون دیده میشد...............با این همه آرزو بی آرزو.............هیچ وپوچ............ولی گاهی رنگ امید میگرفتم..................... موهامو شونه کردم عجیب هوس چای کرده بودم چای به اضافه یه خورده از اون معجون که توی کشوی پائینه یه لیوانه بزرگ چای ریختم واز آشپزخونه بیرون اومدم.............میخواستم با آرامش چای بنوشم روی مبل وارفتم تلویزیون رو روشن کردم.........دکمه شروع آنتن رو زدم جلوی تلویزیون روی صندلی نشستم وکنترلو مقابلش گرفتم وکانالارو تند تند عوض کردم...............یه شاد..........نه یه غمگین.............نه بابا حال میگیره به سختی با خودم میجنگیدم که به خاطراته گذشته فک نکنم.........بیخیالش دنیارو عشق است.............حالا مدیتیشن......مدتی بیحرکت.................ذهنم رو از همه چی خالی کردم.....تکرار کن تکرار کن!!!!!!!بگو که دوستم داری..............دلم میخوادهزار بار این کلمات رو بشنوم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.............همه لحظه هامو حتی اون موقع که تو تب میسوختم به یادت بودم............تحمله بیتو بودن ممکن نیست درونم قلبیست که با بی قراری برای تو میزنه............تورو دوس دارم..............هرگزراضی به ناراحتیه تو نمیشم باوجود این همه فاصله ومانع سر راهمون عقلی که ندارم حکم می کنه نباید تو رو ببینم.میگه باید فراموشت کنم..............ولی دلم فریاد میزنه که میخواد ببینتت..........مهم نیس که چی پیش بیاد..............از این که چیزی مثله خوره وجودم رو بخوره متنفرم .مرد غریبه عشقه من به تو پابرجاس براستی  به خود میبالم که دلباخته ی تو ئم عشق یه رازه...........رازشو خدا میدونه..........اما عشق تو لحظه جدائی ست که نمایان میشه عشق لحظه ای ولی بادوومه............در آغازاحساسی مطبوع داری...........پرهیجان...........مثله اینه که داری ازافتادن لذت میبری..........اون وقته که کارت تمومه...........روح اون برتو مسلط شده...........وقتی ازش دوری برای همه عمر غصه داری کاش میدونستم با اون همه عشقی که تو سینه دارم تو هم کمی منو دوس داری...روزی ساعتی میخواستم بگویم که دوست دارم اما اینک فریاد میزنم .................

کوچ عاشقانه تو لحظه شکستن من                خلوته شبانه من تا همیشه از تو روشن

از غم نبودن تو گریه کردم تو ندیدی                 هق هق تلخه صدامو تو نبودی.نشنیدی 

دوباره یادم افتادهمون صورت. همون نگاهه پر جذبه..........همون چشای مشتاق وخونسرد.......عاشقم کرد..........بدجوریم .............وقتی اولین بار دیدمش.........حسی بهم گفت بیشتر دقت کنم صدا درونم میگه خب این که بد نیس .خیلی هم بده............مسخرس آدم وقتشو به جای هدفای بزرگ(مثلن ...شدن)صرفه اموری بیمعنی مثله عشق کنه............اونم این طوری به سیم آخر بزنه...........با یه نگاهش زندگیم ویرونه شه............وقتی نگام تو نگاش گره خورد انگار رو اتشفشانم...از وقت دیدمش مدام نگاش رفتارش حرفاش چهرش توی ذهنم تداعی میشه......یه غریبه که تا این حد برام آشناست...دور از ذهنه.......همون لحظه به خود گفتم تمومم............بدونه این که بدونم کیه یاحتی اسمش چیه..بعد مثله دیوونه ها شدم.... گفتم بالاخره اونی که خواستم پیدا شد..........صدا میگه مگه گم شده بود ............اون همون جا تو مغازه بود.............تو پیدا شدی............خب منم دانشگام اونجا بود........اصلا کی به تو گفته بود بری ....خب منم میخواستم همینو بگم..........همش تقصیره بابامه...........اگه منو داده بود به مش ...........حالا نه اون بود نه تنهایی.............این یه حرف عاشقونس............مثله قبلیا..........تو هیچ وقت نمیشنوی نه...........م ح م د م کسی صدای عشق رو بی جواب نمیذاره ها.........وقتی از تو ناامید میشم دست به دامن خدا میشم.......داری سربه سرم میزاری خدا؟پس معجزه دروغه!دروغه مگه نه............پس این حماقته من بود یعنی نبودنش رو باور کنم......دیگه رفته وهرگز نمیبینمش...........چطوراون در چند قدمیه من بوده نفهمیدم تو این دنیا هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته جز اونی که من میخوام ذهنه من پر از یاده..............پر از خاطره پریشون حالا باروزای باقیمونده عمرم چه کنم براست سهم من از آن عشق تنها خاطره بود..عجب مدیتیشن پر جنبو جوشی.....ولی نه اینم به درد نمیخوره..........چای فراموش شده ام رو که دیگه یخ کرده بود بدون قند سر کشیدم بعد از کلی دلنگ ودلنگ وکاسه به بشقاب زدن صدام کرد........ داداشم گفت نگران نباش مرجان توهر شرایطی شکمشو فراموش نمیکنه..........این یه حقیقته تلخه .با خودم گفتم مگه ساعت چنده..........چقدر خوابیده بودم..................بلند شدم رفتم طرفه بوی غذا...............بوی گلدونو بوی تندوتیزه غذا .من عاشقه این رایحه بودم.....دیسی پر از سیب زمینی سرخ کرده وتکه های مرغ سرخ شده روی میز بود..........مامانم گفت بخورید تا سرد نشده...........کمی با غذا بازی کردم...............ولی به راستی نمیشد از اون غذای خوشمزه گذشت.......زهره زنداداشم گفت این طوری از بین میریها........لاغر که هستی.........دیگه لاغرتر فایده نداره ........داداشم گفت عقلش نمیرسه دیگه مفت باشه...... باشه مجید گفت بچه ها فعلن بیخیال شید دارم................میلمبونم مرجان تونمیای پارک ارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم حال ندارم تو که نمیخوای روزه دیگرونو خراب کنم زهره(زن داداشم) گفت دوس نداری همراهه ما بیای داداشم گفت دست بردار تنبل بیا..........خوش میگذره بیا بریم من اول برجه خر پولم .چشام غمگین بود...............موافقت میکنم ولی انگار دلم میخواد جا ی دیگه ای باشم...............با آدم دیگه ای حرف بزنم.........خودم هم آدم دیگه ای باشم.......توی یه دنیای دیگه مامانم گفت نیلوفررو هم با خودت ببر............بچه خیلی حوصلش سر رفته.............باغیض گفتم مامان یکی میخواد مراقبه خودم باشه...........همین که گفتم ..........ظرفاروهم بشورین.............مامان ظرفا فرار نمیکنن...........همین جا هستن تا برگردیم بشوریمشون.........نه زهره.................اصلا من گفتم که نمیرم........مامانم اه واوهشو راه انداخت............. این دیگه چه اوضاعیست............. باجرینگ جرینگ النگوها ظرفارو جابه جا کرد ........مامانم چرا سر ذوق نیس نکنه بابا عصبانیش کرده...........به زهره با نیشخند گفتم پاشو اوضاع قاریش میشه توکفشوبگیر منم آبکشی...........بعده عملیات رفتم که آماده بشم.............از در اتاق که اومدم بیرون..............دیدم همه با تعجب هی نیگام میکنن..........مامانم گفت فکل زدی؟؟؟؟؟؟؟گفتم شما فقط بلدی ایراد بگیری.........زرتی بزنی تو ذوقم..............اون یکی گفت تو یه کله شق اخموئی............زهره گفت بازم که شما شروع کردین............خوبه مثله بقیه اهله قروفر نیست ............این داداشم هارت وپورتاش برای وقتی بود که بابام خونه نبود...............به قوله خودش غیرت داشت...........گفتم اگه پشیمون شدین بگین............گفت هیچی فراموش کن......سوارشین............تو ماشین زل زدم به خیابون...........چقدر ترافیکه شهره هرته............اون از آدما وماشینا..........اون از آدما وآدما...........به پارک که رسیدیم نیلوفر دستمو کشید بدو بریم خاله..........آخ جون شهر بازی......همین طوری واسه خودش میرفت یه لحظه ازشادیه بچه به وجد اومدم ..با نگاهم محو آدمها شده بودم.هر كس براي غمگين بودن يا شاد بودن بهانه اي داشت ....داداشم گفت چی میخورین.............بستنی ............فالوده........آبمیوه...........همه توافقمون روی فالوده بود............بعد از ماشین سواری ورنجروسفینه رفتیم طرف ترن هوایی.......................از اون جائی که این وسیله برای افراد زیر چهارده ممنوع بود قرار شد اول داداشم وزنداداشم سوار شن من نیلوفرو نگه دارم تا نوبت بعدی که اونا نگهش دارن گوشه دنجی پیدا کردم وحرکت ترن رو رو ریل های هوا دنبال میکردم گهگاهی هم براشون دست تکون میدادم..............حالا نوبته من شد......رفتم تنهاردیفه آخر نشستم منتظر شدم تا ردیف جلویی هم پرشه.......از دور دوتا پسر خیلی سانتی مانتال نزدیک شدن...............اشتباه که نمیکنم همسفرام اینان .........خدابه خیر بگذرونه.......یکی صورتی تپل برنزه ای داشت گردن بندآویخته به گردنش که از گردن کلفت تر بود دیده میشد.............. اون یکی چهره ای خندان وشاد باقیافه ای مردانه وجذاب که دلنشین بود.................یادم نمیره که برای این کارم که اتفاقی هم بود باید تو خونه جواب پس بدم.............ترن شروع به حرکت میکنه.............چه لذتی داره که به یه جا تعلق نداری.........میری ومیری بی سکون.............کاش این ترن همن طوری تا ابد بره........صدا ازردیف جلویی به گوش میرسه به به چه دختر شجاعی...........فقط مواظب باش سروته نشی.........اون یکی نگاه دزدانه ای بهم انداخت گفتم یکی نیس مزاحارو دور کنه...........باز میگه پس مرد زندگیت کجاست.............صدایی درونم گفت هوم.........مرده زندگی............چه حرفه قشنگی.........مرده زندگی من کیه پس؟؟؟؟؟؟؟؟هنوز نمیدونم.........مرده جذاب به دوستش میگه تو عقل تو کلت نداری؟.........اونم میگه همه عصبین چرابس...........یه لحظه ترن شروع میکنه به حرکته تندوسراشیبی................همه ساکت میشن..........چشامو میبندم .....به صدای کوبش قلبم گوش میکنم............نمیتونم بدونم میترسم یا نه...........دوباره حرکت کند......... یه لحظه به خودم میام..........دوباره بچه پررو برمیگرده عقب میگه یوها من روحه سرگردانم ..........میخوام تو رو ببرم.........گفتم شوخی میکنی..........چرا گیر سه پیچ میدی؟؟؟؟؟؟؟؟.................دوباره حرکته تند ترن یه تکون بهم میده...........................چشامو بستم وجیغ کشیدم.........میله رومحکم گرفتم.....میون زمینو هوا معلق بودم.......گربه قشنگ وحشی ..........صدا از جلو بود................بهش گفتم تو انقدر تپلی که نمیتونی بند کفشاتو ببندی؟اونم گفت اطواری!!!!!!!!مرده جذاب به جذابیت خود افزود وگفت بس کن دیگه انقدر واسه هر چیز زر نزن............ترن میرفت که از حرکت وایسته...........با خودم فک میردم چرا این بچه پررو بهم گیردادشاید به خاطر قیافه وارفته ام یا بزرگی وگشادیه لباسهایم!!!!!!!!!داشتم پیاده میشدم که بچه پررو بهم گفت شوخی کردم نی قلیون..............گفتم شوخیت خیلی تهوع آور بود.........حالا هیکل گندت روتکون بده ................میخوام رد بشم.... خوب زندگی همینه دیگه خنده ای اینجا............اشکی جای دیگه

کیه آخر دوونگیه واسه چشمات

کیه جز من میمیره واسه لحن خنده ات

کی برات قصه میگه شبها که خوابت نمیره

کیه پا به پات میادوقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنه تو آبرو بلوا میکنه

اگر یه جرعه بخوای کویرو دریا میکنه

یه شبه موی توربه صدتا مهتاب نمیده

خودش میسوزه ولی تن به سایه وآب نمیده

اون منم که عاشقونه شعره چشماتو میگفتم

هنوزم خیس میشه چشام وقتی یادتو میافتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم میگم خدایا کاش کی برگرده دوباره

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت17:57توسط مرجان |
آسمانا دلم از اختر وماه تو گرفت..........
اکنون دله من شکسته است......... زیرا یکی از پنجره ها بسته است
نه مهرفسون نه مهر جادوگر..........نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

خورشید بالا اومده بود .................برگهای درختا حرکت میکردن..............گنجیشکا روی شاخه های درخت جیک جیک میکردن.
.از ره آوردی که واسم از مکانه زیارتی اوردن به وجد اومدم...........چقدر این رنگه قرمز بهم میاد..........دلم میخواد با این بلوز خشگل که سوغاته راهه دوره روی سجاده بشینم ........رازو نیاز کنم
امروز روز قشنگی می تونست باشه............
توالت کم رنگی کردم.........با خانوم تو حیاطه دانشکده قدم میزدیم که پسره فوتبالیست به مانزدیک شد.............لبخندی زوری تحویلش دادم...........ازش بدم میومد............ولی اون که طبق گفتش در ما(من وخانوم)احساسه امنیت عجیب کرده بود.......شروع کرد به حرافی ........از هر دری بود حرف میزد......................از عشق.....دوس داشتن .........رابطه دختر وپسر..........هوس......هم آغوشی..........کار.......فیلم..........استاد..........دوس دختره سابقه .........تهران وچهره ای که در نظر او داشت............بینه کلمات بدترینشو انتخاب میکردوتحویله ما میداد..........گویی سالهاست که مارو میشناسه............خیلی صریح ورک حرف میزد.............از طرز حرف زدنش لجم گرفت...........میگفت چیزایی من توشهر میبینم که شما نمیبینید.................منم از تهران بیزار بودم ...آره تهران زشته منم زشتی های اونو دیدم...............تهران هزار رنگ و چهره داشت........صبح که همه از خواب بیدار میشن تا شب میدوند .........عجله دارند..........تازه شب که همه خسته میخوابند...........شهر اون وقته که زیباتر از هر لحظه ایه..........هیچ صدایی نیست ..........چون ساکته زیباست ولی چهره شهر رو کی خراب میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟......................
تعریف اوزعشق هوس است که در دورانه جوانی جرقه میزند.......رابطه دختر وپسری که نیازهای جسمی وروحیه همدیگرو بر اورده میکنن...............لابد آخرشم نخود نخود هر که رود خانه خود.................نه اینا عشق نیست این عشق از روی هوسه..........هم آغوشی که در حیواناتم هست
در این زمان این کلمه عشق چقدر زشت وکثیف شده...........انگار با دروغ ودغل رنگ خورده........!.......................................................................................................................
عشق نیروی محرکه است.صورتهای انحرافی استفاده از این نیرو را نباید عشق نامید .............اون هوسه
عشق مهمانی(.....) است که بدونه دعوت وارد میشه.........فقط کافیه در خانه قلب رو باز بگذاریم
غش غش خندید مثله دیوونه ها.........میدونم تعریفه من براش خنده دار بود.....................

پسرها جوجه هایی هستن بابال وپرشکسته چیزی ندارند به ما بگویندجز یه مشت کلماته پیشه پا افتاده از عشق .........اونا چه میدونن عشق چیه؟؟؟؟؟(یعنی دوباره باید جملمو تصحیح کنم........)
در آن لحظه بود که دوس دختره سابقه فوتبالیست با پسری که از قضا اونم دوسته فوتبالیست بوداز کنار ما گذشتن!!!!!!!!!!!!!!!
دخترک دلربا بود...............آره دلربا.......فوتبالست   خود را صیاد میدانست..........صیدش قابله تحسین بود
.........فوتبالیست به دوستش لبخندی میزنه..............معنی لبخندچی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بهش گفتم جالبه که شما با هم دوستین؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب میدانم این یه عشقه کثیف وزشت بود.........وبازهم من سیاهی وزشتی زندگی رو بیشتر احساس کردم!!!در پی یافتنه حرفی که خداحافظی باشد بودیم.........بهتره به کارمون برسیم

.به دفتر استاد ...رفتیم
نگاه منتظرم رو به اتاق میدوزم........کت شلواره قهوه ای وپیراهن آبی روشن به تن داشت..........پشته میز نشسته تمیز ....لبخنده محوی در چهره اش مشاهده میشه.......سبیله.........او را مردانه تر ساخته بود...........مارو دعوت کرد که به اتاقش برویم همراهه چشمک ونگاه.........نگاهی که هرز شده بود..........زیبایی خود رو از دست داده بود..........خیلی از نگاهها هستند که هوس ها آلودشان کرده است بنابر شغلی که داره ووظیفه ای که به عهده داره مجبور بود روی خیلی از علایقه بیخودش که هیجانه عشقیه یه مرده سرپوش بذاره تا بتونه به کارش ادامه بده.......
قلبم از این همه زشتی گرفت!!!!!!!!!
فک کردم چرا این همه زشتی؟من تاب وتحمله دیدن زشتی هارو ندارم.
احترامی که برای یه استاد قائلم این طور ایجاب میکرد که خونسرد وجدی باشم.
گفته های استاد طرزه نگاهش میتونست ذهنم رو ساعتها مشغول کنه.
یعنی این دخترک تا این حد کند ذهن بود؟؟؟؟؟؟؟؟نه اون فقط از واقعیتهای تلخ فرار میکنه
نکنه من دختره بدبینی شدم ولی نه ......شاگردان استادانه خودرو دوس دارن اما عاشقه اونا نیستن
اگرچه میدونم که دیگه او استادم نیست ومن شاگردش.........نمیخوام به جز رابطه شاگردو استادی چیزه دیگه ای در ذهنم بیاد ...........وحشتی ناخواسته وجودم روگرفته بود. هر کدوم از حرفاش مثله پتکی توسرم فرود میاد.......من زیر ضربات اون خرد میشم مردانی که هرروز به یکی دل میبندن انگار این آدم میخواد تا پای مرگ دنباله خواسته های نفسانیش بره من خودم هم نمیفهمیدم من هنوز خیلی بیتجربه ام ودلیل آن همه پریشانی رو میدونم ..........یا نمیدونم
چقدر باید شاهده این بازی ها باشم...........تصوره این یکی برایم دردناک وبسیار دور از ذهن بود نه این ممکن نیست.
آدمها عجیبن............ دوست داشتنین نه .................منفور
آسمانا دلم از اختر وماه تو گرفت                                آسمانه دگری خواهم وماه دگری

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت11:51توسط مرجان |
هجویات
کنار پنجره ایستادم وبه ریزش بارون نگاه میکردم چندروزی بود که بارون میبارید.شب وروز چه بارونی!!!!!!!!تمومی نداشت.
هوا سرده خوبه بیرون باشی...............خیس شدن کیف میده......اما مجبورم زندونی شم خونه
صدای مامانم از تو آشپزخونه میاد منم دستم رو میکوبم تو کلم بابا اومدم انقدر گیر نده....!!!! 
بعد به همین راحتی دعوامیشه
مرجان تو منو کشتی مرجان...........
آن قدر مرجان مرجان شنیدم که سرسام گرفتم ..همین طور که داشتم بادمجوناروسرخ میکردم مایتابه برگشت رو دستم...........صدای جیغم آشپزخونه رو برداشت.....تا به امروز چنین دسته گلی به آب ندادم......گفتم مامان این همه سرخ کردنیو کی میخواد بخوره گفت لابد من ..صدای مجید داداشم به عصبانیتم دامن زد...مرجان در نفس آرام گلها ی سرخ..... ..........مرجان در حال سرخ کردن .........مرجان در همه جا ..........مرجان تا ابد...زیرلبی گفتم.. درست مثله زلزله  !همه چیز رو میلرزونه گفت بیهوده غرغر نکن
 اقامجیدآماده باش که یه دعوای حسابی باهات بکنم........ ..... گفتم.  بدردنخور..........گفت:
چه برخورده لطیفی گفتم:آهای بچه پررو !چرا اینطوری میکنی؟
بیا اینجا نشونت بدم  گفت چته داد میزنی؟؟؟؟؟؟؟الان میام بچه لوس بیهوده دادوبیداد نکن...کسی صداتو نمیشنوه..... .....آروم بگیرو به کارت ادامه بده...........مامانم که انگاری از این که تو کاراش ازمن کمک خواسته بود اظهار پشیمونی میکردبدون اینکه احساساتی شه با سفیده تخمه مرغ روی زخم میکشید  ..دستم به شدت میسوخت مجید نیش خند میزد ..مامانم میگفت دختره شهناز خانومو ببین دختر نگو ماده ببر بگو ..........اگه دخترای منم مثله اونا بودن که هیچ غم وغصه ا ی نداشتم ..........ان قدر زرنگه که صد نفرو لبه چشمه میبره عینه صد نفرشو تشنه بر میگردونه...........تو دلم خندیدم گفتم آره این یکی کارو منم بلدم
وقتی احساس کردم که سوزش دستم کم تر شده به حالت قهر رفتم تو اتاقم...........میدونستم که دیگه از اون شام خبری نیست رفتم رو تخت وگفتم آخیش !چشمانم را برای لحظه ای بستم ِنفس راحتی کشیدم.........دیگه مجبور نبودم از حرص اون با لبی خندان ورویی گشاده ........دندونامو روی هم بکشم
در ساعات خاموشی و ظاهرا آرام شب چیزی سیاه از جلو چشممم گذشت...  .....ولی به نظرم اومد که به خاطر ضعف و گرسنگی باید باشه رفتم سراغه کیفم وچن تا شکلات باقیمونده از دسته خانوم رو خوردم ودم بر نیوردم گفتم از خواب که پاشم حتما یه دلی از عذا (عضا-عزا)در میارم....
رفتم سراغه خواب..................نیمه شب بود که احساس کردم یه چیزی روی سرم تکون میخوره
.دستم رو بر پیشونی کشیدم.........با لحنی نگران گفتم آه ............سوسک.......... ... تو............ هستی؟؟؟؟؟
از خواب بپر یه عالمه وقت داری تو هپروت سیر کنی گیج ومنگ نیم خیز شدم..همونطورموندم......ناگهان از جا پریدم دویدم طرفه پنجره انگار یه هو لال شده باشم فقط نگاش میکردم عجب شانسی !ته دلم خالی شد... ........معده هم ساز گرسنگی میزد به خودم دلداری میدادم
اون فقط یه سوسکه سیاهه!نباید بترسم..........سعی میکنم.از ترس رنگم کبود شد
قطره اشکی به روی گونه ام لغزید مشتهارو گره کردم.آه لعنت به تو.................!!!!!!تو خیلی بد جنسی؟
گرسنگی بقیه خود رو با جویدن مانتوی خوشگلم برطرف میکنه....................... سوسکه سیاه که
از اون گردش بی انتها لذت میبرد رفت روی دیوار......... شروع میکنم به هجویات گفتن
ای سوسکه رو دیفال ..........ای بدقلق ...........تورو به خدا بیا به اندازه کافی دیوونم کردی بیا بکشمت
آره تنبیه خوبی است
ا زخدا میخوام که نفرینها رو به قلبه زمین برگردنه!
نمیدونم شبه به این مهیجی چرا تموم نمیشه............دنباله لنگه کفش یا کتابی میگشتم که از صحنه روزگار محوش کنم ولی همینکه روموو برگردوندم تا کتابو بردارم برگشتم دیگه ازش خبری نبود حالا وضعیت بدتر شد دیگه نمیتونم پامو روی رزمین بزارم.........تصمیم گرفتم برم منت کشی ...تن خسته ام خواب میطلبید ولی تهران داشت از خواب پا میشد.تا نزدیکه صبح خوابم نبرد................همچنان که دراز کشیده بودم ...به ستاره ها ی آسمون نگاه میکردم ..........انگار نیمی از وجودم رو تو آسمون جا گذاشتم
نکته علمی:
 سوسک قدیمیترین حشره بالدار کره زمین به شمار میره........واز زمانهای دور قربانیه ضرباته لنگه کفش بوده...........ولی از آن جا که نسله این حشره در برابر  هر گونه ماده کشنده چه تکه های گوجه فرنگی آغشته به اسید بوریک و سدیم چه آرده مخلوط با شکر استقامته زیادی داره.........وروشهای زیادی بشر برای از بین بردن این موجوده بکار برده........حالا موفق یا ناموفق
اگه سوسک تونسته  از ظلمه بشر رهایی پیدا کنه  تنها به این دلیله که به تاریکی پناه میبره ودر اونجا به زندگی شکست ناپذیر خود ادامه میده........چون انسان از تاریکی میترسه وسوسک هم ذاتا از روشنایی وحشت داره.......پس تنها روش مفید برای از بین بردن سوسک نوره خورشیده
نکته اخلاقی:وجود یه مرد به عنوانه یه حامی برای کشتن موجوداته وحشتناک لازمه...

نکته عشقی:خوب وقتی نخوام در مورده عشقم بنویسم که خیلی سوزناکه بایدهجویات بنویسم.......

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت22:0توسط مرجان |